من و........

چه زیباست . . .

زندگانی در کنار انسانهایی که به دور از دنیا اند؛

آنان که نه ترسی به دل دارند،

نه خاشاکی در قلب،

نه چشمی بر مال!

فقط حرفهایی برای نگفتن دارند . . .

ادامه نوشته

تا اسمانی که لوبیای سحر امیز هیچ قصه ای به ان نمیرسد دوستت دارم ...........

رو به به تو سجده میکنم  دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست 

 از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه پر  شد

تمام پرسه های من کنار تو شلوغ شد

 

 

پر از عاشقانه ای تو دختر...........

آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد ...


فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش


هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد ...


پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو دختر


دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟...

باور ............ا م ی د........

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز دستت را

میان دستانم نگه دار

دارد باورم می شود

که دیگر تهی دست نیستم...

لبخند بزن

بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند

با تمام سازهایت می رقصد...قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

 

اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی؟؟؟؟؟؟؟؟

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید :
در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان" ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!
درهنگام شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت " از "اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!!! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست وتمرین زیاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد
در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب ............

و این بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر!


یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد

 

پند اموز.............

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(
مونتسکیو)

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....

قوی باش..........

چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم

نزند .

درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.

محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن .

در هر چیز ، جنبه روشن آن را ببین .

همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.

از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از

موفقیت خودت خوشنود می شوی.

به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگیر.

شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن .

آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی

آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی

و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند

 

وقتی تو به این دنیا اومدی...........

وقتی خدا از اون بالا ،ابرهارو کنار زد و تو رو آورد پایین،در گوشت گفت:

تو را فرشته خلق کردم   بی گناه .... پاک.....

وقتی که صدای گریه های معصومانت ، فضا را پر کرد

 و برق چشمان مادری که دوباره  احساس مادری کرد

وقتی که با آمدنت ، پدر شکرانه ی این فرزند سالم را به جا آورد

وقتی که باعث مبارکی و شادی شدی.....

کسی به نا ملایمتی روزگار فکر نکرد!

مادر نگفت :فرزندم ، آه ای کودک من

دنیا گرگ دارد...

پدر نگفت :کودکم بتاز ، برای بودن.

کودک بزرگ و بزرگتر شد

رسم زمانه را یاد گرفت  اما گرگ نشد

انسان فرشته خویی که میان این گرگ ها دست و پا می زند

چون خدایش ،برایش نجوا خواند.......دوستت دارم....

 خدایا

این فرشته،کاری نمی  کند که عرشت به لرزه بیاد...

لطفا پاک نگاه دارش..........ودوستش داشته باش ......

پیشرفت......

برای پیشرفت

            مدام باید

                  پیش  رفت

پشت کو ه هایی که چشمانم به آن خیره شده، پنهانی یاد اور کودکی هایم روح من از ان توست..........

منو ببخش ....منو ببخش... اخه عزیز دلم  چند وقتی میشه که غذا خیلی کم میخوری مامانی هم مجبور شدم قرص اشتها اور بهت بدم (سیپرو هپتادین)....

شاید کمی اشتهات  باز شه قربونت برم  منو ببخش اخه دارم از غصه میمیرم النا ترو خدا غذا بخور کمی دلم خوش شه ...به خاطر بی اشتها  بودن تو من خیلی عصبی شدم و مدام دعوات میکنم بمیرم برات... نازی...

دلم برای روزهای بچگی تنگ شده (فرنوش)............

امشب دلم با من لج کرده و هوای کودکی هاشو کرده

هوای هم بازی ها ،هوای شیطنت های کودکانه

هوای گرفتن سنجاقک های رنگی

خدایا چقدر سنجاقک هاتو اذیت کردیم

چه ظالمانه به دمشون نخ می بستیم

وای که چقدر لذت بخش بود احساس مالکیت به سنجاقک ها

خدایا نکنه دل سنجاقک هات شکسته وحالا تند تند دل ما میشکنه؟!!...

دلم برای هم بازیم  تنگه...

دلم برای هم بازیم که حالا ندیدنش عادت شده،تنگه

دلم برای قهروآشتی کودکانه تنگه

وای که این دل عین بچه گی لج کرده

دلم برای راستی و صداقت تنگه

دلم می خواد بچه باشم

انقدر بچه باشم که صادقانه بخندم

صادقانه گریه کنم

مثل بچه ها بالا وپایین بپرم

انقدر بچه باشم که با قصه ها بخوابم نه با غصه های فردا

هم بازی های دوران شیرین زندگی

دلم براتون قد چشم های اون سنجاقک ها شده

شماها هم دلتون برام تنگ شده؟؟؟!!....

جمعه........

این روزها چه اشک تمساح هایی ریخته نشد!!!...

چشم هایی که برای حسین گریه نکرد

اشک هایی که نفهمید چرا از شیار گونه ها لغزید

ابروانی که فقط برای غم خود،اخم کرده بود

اشک هایی که برای دنیا ونیاز دنیوی ریخته شد

کسی برای زینب گریه نکرد

کسی نفهمید

 زینب هزاران بار بیشتر از حسین، سر از تنش جدا شد

کسی نفهمید

غم بار تر از مرگ برادر،غربت میان نامحرمان است

کسی ندانست

زینب چگونه آن همه نگاههای سنگین را تحمل کرد

کسی نفهمید

وجود یک زن میان مردهای روح خوار....

چگونه بانوی من....

زینب، ای شیر زن تاریخ

اینجا هم کربلاست وزینب هایی پراز آه

در انتظار مهدی نشسته اند

بانوی من، نگاهی گوشه چشمی به زینبت کن

فردا جمعه است

کاش مهدی بیاید وحسین کربلا ما شود...........

بردباری..........

گاه آسان نیست که خندان با چهان روبرو شوی ،هنگامی که

دلی پر درد داری .

شهامتی بس بزرگ می خواهد،

بازگشت به خویشتن ودست یافتن به نیروی درون

وبدان که فردا روز دیگری بود با رهاوردهایی نو،

اگر بتوانی بردبار بمانی وفردا راببینی...

از نو آدمی خواهی شد،

پر توانتر،

بادرک افزون،

وبه خود می بالی که به این بردباری، توانا بوده ای .

ایمان........

آن كه با اطمينان روياهايش را دنبال مي كند

و مي كوشد تا بدانگونه كه در خيال زندگي كرده است

روزگار بگذراند

به توفيقي دور از انتظار دست خواهد يافت

اگر قصري در آسمان بنا نهادي

بدان كه تلاش تو عبث نبوده است

قصر تو به درستي ودر جاي خود بنا شده

اينك پايه ها و ستونهايش را استوار گردان....

به گوش بسپار...........

هر کس همان که خواهد، یابد

پس در انتخاب هدفهایت ، دقیق باش

آنچه را که دوست داری ،

واز آنچه که بیزاری ،

آگاه باش .

نسبت به آنچه توانایی،

ودر آنچه که ناتوان از آنی ،

داوری کن.

در زندگی شیوه ای در پیش گیر که خیر تودر آن باشد.

وچنان بکوش که با آن کامکار گردی.

با تمام  تن وروان آن پیوند را دنبال کن،

که والاتر ازهر چیز است.

با مردم صاذق باش ویاریشان رسان ،اگر می توانی

اما به هیچ کس وابسته نباش تا آسودگی وشادمانی را به تو هدیه کند.

آسودگی و شادمانی را تنها خودتو می توانی به خود هدیه کنی.

تلاش کن هر آنچه را دوست می داری ، بدست آوری

در هر کاری شادمانی بجوی .

به تمامی هستی خود عشق بورز.

از هر پاره زندگیت یک پیروزی بسا ز دختر عزیزم النا........

به گوش بسپار.........

آزدانه بیندیش

بردباری را بیاموز

بیشتر خنده رو باش

لحظات ناب رادریاب

پیام پروردگاررا به یاد داشته باش

دوستانی نو به دست آور

دوستان پیشین را دوباره کشف کن

به آنها بگو به آنچه که میکنی عاشقی

به ژرفی احساس کن

گرفتاری رافراموش کن

دشمن را ببخش

امیدوار باش،ببال،دیوانه شو،موهبت ها را بشناس

معجزه هارا ببین

کاری کن که همه به حقیقت بپیوندند

نگرانی راگو مباش

ببخش وایثار کن

اعتماد کن بدست آری

گل بچین وهدیه کن

به پیمانت وفادار باش

رنگین کمانهارا بجوی

به اختران خیره شو

در همه چیز زیبایی راببین

سخت کوش باش وخردمند

بکوش تا بفهمی

عمرت رابامردم تقسیم کن

برای خود زمان رابساز

بخندازصمیم دل

شادی رابگستران

بخت رابیازمای

دل بسپار

بگذار دیگران باتوهمراه شوند

نوهارابیازمای

آهسته رو

نرم خویی پیشه کن

خودراباور کن

به دیگران اعتماد کن

درآمدن آفتاب رابنگر

به آهنگ باران گوش کن

گذشته خویش رابه یاد آر

گریه کن اگربدان نیازداری

به زندگی اعتماد کن

ایمان داشته باش

ازشگفتی لذت ببر

دوست راراحت جان باش

اندیشه های نیکوداشته باش

به لغزشها خوش آمدگو

ازآنهابیاموز

وزندگی راستایش کن دختر عزیزم النا.........

بدون شرح...........

نگاه هايشان گناه آلود است آنهايي كه دلهاي پاك را فريب ميدهند

و با هر لبخندشان فاجعه اي مي سازند

كه دامان حرمت را آتش ميزند

حرمت شكن اند،بي مهر اند بي وفايند

و چه سنگ دلان اند شهوت پرستاني كه روح را به تن ميفروش اند

و فكر خدا يك بار هم به ذهنشان خطور نمي كند

حاشا،حاشا به همه ي نگاه هايشان به لبخند هاي جرك آلودشان حاشا

حرامشان باد ذره ذره نگاه هاي گناه آلودشان  

برای تو(النا)............نقاش کوچولوی نازم...... شعری از مامان سوگند....

در حوالی خودم که راه می روم

می رسم به تو  در کنار دفتر سفید بدون خط تو ...شکلکهای فانتزی

وقتی من خورشید توی نقاشی تو  باشم

هیچ رویایی به تاریکی این شب ها نخواهد بود...رویا ها روشن میشوند با نقاشی هایت ........شکلکــ های آینـ ـ ـاز

هر روز که در حوالی خودم راه می روم

می رسم به تو....در کنار تو ...شکلکــ های آینـ ـ ـاز

خنده  تو که قاب این پنجره ها را به بهار نزدیک

 می کند

 از من صدایی که در حنجره ی باد آواز می خواند، مانده  ......

ولی با تو( )در نقش هایت گم میشوم

دوباره  باز خواهم گشت به روزهای کودکی ام

  با تو در کنار دفتر بی خط اتقالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز .......

 

خلقت زن (مادر).............

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می

گذشت.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی

می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.


بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی

باشند.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.


بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و

وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده

 گرفته تا قلب شکسته،را  درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت

 چشم هم داشته باشند.

-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار

 می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به

بچه خطاکارش نگاه کند،شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد. شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش

بفرماييد .

خداوند فرمود : نمی شود !!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه

 به من نزديک است، تمام کنم.

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند،

 يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج

سال را وادار کند دوش بگيرد. شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را

هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال

و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که

 در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی،

اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد،

چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.


وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ايستند.


وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.


براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قيد و شرط دوست می دارند.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه

می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.


در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،


با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان

بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند

که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را

التيام بخشد............شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و

اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند


زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

خداوند گفت :قدر خودش را نمی داند !

اگه مرد ها (پدرها )نبودند چی میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟تقدیم به امید عزیزم ........

من مرد ها رو دوست دارم. برای این که در کل ساختار های فکری ساده تری از ما دارند. درکشون به مراتب از درک زن ها ساده تره… هر چی که ما پیچیده ایم مرد ها ساده اند. اونا موجودات قوی ای هستند که ما رو حمایت می کنند.

وقتی با یه مرد به یه کافه میری هیچ لذتی بالا تر از این نیست که درو برات باز می کنه و مثل یک جنتلمن  صندلی رو برات می کشه و تو می شینی.

خیلی با ادب تو رو مهمون می کنه.

وقتی  چیز سنگینی داری برات اونو حمل می کنه.

وقتی توی خونه کمد و یخچالو هر چیز سنگین دیگه ای داری برات جا به جا می کنه بدون هیچ منتی!

مرد این موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستیم درکش کنیم و عمرمونو خیلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختیم، همیشه مسئول کار های سنگین و سخته.

خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کیسه ای این همه خرج می کردیم؟

و بعد این که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر سخاوتمندانه برای ما چیزای خوب می خره

اگه مرد نبود چه کسی برای ما این همه لباسا و جواهرات خوشگل می خرید؟ اصلا اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای  این همه لباسای خوشگل طراحی می کردیم و می پوشیدیم؟

ما خیلی وقتا فقط برای مردا آرایش می کنیم.

مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسیم.

آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنیم؟

ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقیقتا می تونستیم خودمونو به محبت مردونه بسپاریم.

چرا به خودمون دروغ می گیم؟

اگه مردا نبودن ما زنده بودیم، زندگی می کردیم، برای خودمون خرید می رفتیم و برای خودمون چیز می خریدیم، اما اون حمایت عاطفی عمیقی که یه مرد به زن می ده چه کسی به ما می داد؟

همه ما یادمونه که وقتی بچه بودیم و سفر می رفتیم عاشق این بودیم که بابامون دستمونو تو خیابون تو دستش بگیره و حمایتمون کنه.

جلوی در مغازه ها نق می زدیم و عروسک می خواستیم و هیچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می خرید.

چرا ما به جای  انتقام و بد جنسی خودمونو نمی سپریم به حمایت و محبت مردانه؟

چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنیم؟

به نظرم

هیچی برای یه مرد از این  جذاب تر نیست که بهش یاداوری کنیم که چقدر بهش احتیاج داریم. چقدر روح مردانه اش به ما آرامش می ده. چقدر این که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و  مدل این دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.

چقدر وقتی که در کنارشیم و اون دست تو جیبش می کنه، برای ما خرید می کنه، و آژانس می گیره تا مثل یه خانم برمون گردونه خونه ،  به ما اطمینان  و آرامش می ده.

به نظرم

به عنوان کسی که  همه نظریات فمینیستی  رو خونده  و خیلی هم مدافع حقوق زنان هست ،  ما با ندیده گرفتن مرد ها به خودمون و به اونا ظلم کردیم. اگر مردانگی یه مردو در نقش یه حامی قوی ندیده بگیریم، اونو نابود کردیم و خومونو بیشتر.

ما با حضور مرد هاست که هویت زنانه پیدا می کنیم.

حقیقتن توی دنیا چیزی قشنگ تر از تصویر مردی که جفتشو توی بغل حمایت گرش گرفته هست؟

مردی که کتشو وقت سرما روی شونه های عشقش می اندازه؟

اگه مرد نبود

وقتی که گریه می کردیم، شونه های مردونه کی پناه ترسها و دلهره هامون می شد؟

اگه مرد نبود چه کسی وقت ترسها به ما پناه می داد؟

چه کسی وقتی همه در رویارویی با احساساتمون حال بدی داشتیم تصمیم قاطع و منطقی می گرفت و حرف آخر را می زد؟

چه کسی توی بحران های زندگی مسئولانه  قدم اول را برمی داشت؟

کی اشکامونو پاک می کرد؟

کی چتر حمایت گرشو روی سرمون باز می کرد؟

ما برای کی این همه خوشگل می کردیم؟

به چه امیدی می رفتیم  این همه موهامونو رنگ می کردیم هر ماه ؟

اصلا به چه امیدی زندگی می کردیم؟

نامه ابراهام لینکلن به اموزگار فرزندش...........

به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.

ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.

به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند

براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.

اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.

در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.

توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!

اموزنده..........

شکسپیر گفت :

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات

عشق بورز ..

خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر......

پیام های زندگی برای تو نازنینم النا............

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم ..........
.موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود

 از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 
هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است ،برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و بدینسان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت، عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است دخترم 
و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست .........دوستت دارم .......شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

«شادترين انسان لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست»

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم

به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز

به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد..

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد

هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد

و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد

حتى در دورترين فاصله‌ها.

عشق واقعى نيز همين طور است.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم

که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که زمان زيادى طول مى‌کشد

تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


من باور دارم ...

که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را

با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم

زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم،

صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،

او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را

در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد،

صرفنظر از پيامدهاى آن.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى

و درماندگى به ما ضربه بزنند،

به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم

حق دارم که عصبانى باشم امّا

اين به من اين حق را نمى‌دهد که

ظالم و بيرحم باشم.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم

و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد

تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


من باور دارم ....

که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،

گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد

دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
من باور دارم ...

که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى

برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند

امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم،

زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند

و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت

توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم

تغيير يابد.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند

براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ....

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم

خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من باور دارم ...

که شما بايد اين متن را براى کسانى که

بهشان باور داريد بفرستيد.

مثل همين کارى که من کردم. و من باور دارم که امروز خوشبخت ترین زن هستم وخوشحال ترین ادم برای زندگی هوراااااااااااااااااااااا...................شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


ماجراهای کلاس نقاشی ....

هفته ای ۱ بار قراره روزای ۱ شنبه تو عزیز دلمو ببرم کلاس ..

قرار شد که یه نقاشی خوشکل بکشی بعد بریم کلاس ولی تو اصلا حالو حوصله نقاشی کشیدنو نداشتی ولی به هر حال کشیدی یه رنگین کمون خوشکل/گل /سبزه زار/ابر/ خورشید /بارون همه رو با هم کشیدی ولی بازم حوصله کلاس رفتن رو نداشتی وشروع کردی به گریه کردن که من کلاس نمیام منو ببر پارک ومنم با دل دل کردن بلاخره بردمت پارک ....وخودت با اون صدای نازت بهم گفتی : منو ببر پارک مامانی بعدش به خدا میام کلاس ......

بعد از کمی بازی کردن قبول کردی که بریم ولی از قرار معلوم مثل این که قسمت نبود شما بری کلاس راه افتادیم که بریم خیابون مسدود شده بود وتوی ترافیک گیر کردیم که نشد خانم خانما بره کلاس    ..............

زمان چگونه میگذرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند...

کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند...

دیر می گذرد برای کسانی که منتظرند...

زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند...

اما...

ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند..........

.

درد دل.........

طعمش تلخ بود ،تلخی اش را دوست نداشتیم

نمیدانستیم که دواست ....دوای تلخ ترین دردها..نمیدانستیم معجون است معجون انسان شدن .گمش کردیم شیطان ازدستمان دزدید

بی طاقت شدیم و نا آرام...دهانمان بوی شکایت گرفته وگلایه ..

وتازه فهمیدیم نام آن اکسیرمقدس نام آنچه ازدست دادیم صبربود.

دیگرعزم آهنی وطاقت فولادی نداریم .انگار مارا از شیشه ومه ساخته اند برای شکستمان طوفان لازم نیست ما باهرنسیمی هزار تکه میشویم

ترک می خوریم و می شکنیم و می ریزیم


وشیطان همین را می خواست

خدایا ماراببخش این تعریف انسان نیست

ما دیگرایوب نیستیم

ازاین جا تا توهزارفاصله است

ماپیش از اینکه راه بیفتیم خسته ایم

از پست وبلند می هراسیم

ازهرچه ناموافق میگریزیم

توی سینه ما جابرای هیچ غمی نیست

خدایا ماراببخش این تعریف انسان نیست

مادیگرایوب نیستیم

خدایا به ما برگردان آن معجون تلخ را

آن اکسیرمقدس آن صبرقشنگ را.........

در این زمانه.....

در اين زمانه بي اعتبار
که بزرگي را به متر مربع حساب ميکنند

و ملاک زيبايي
نگاههاي هرچه عميق تر است


وقتي لبهاي به خنده باز نشده هنوز...
پاي جرعه اي شراب
به لرزه بغض مي رقصند


در اين هنگامه دروغهاي راست براي بقا!
در ان پيچ و تابهاي زمان گمشده در خويش
و در پس تيک و تاک ساعتي که ميلش به خواب بيشتر از گذشتن است
من گاهي عميق عميق فکر ميکنم


کاش در عهد دايناسورها ميزيستم
و دليل اينهمه...را
نابرابري توجيه ميکرد

...و معادلات رياضي پاسخ نميداد بي وزني اينهمه ناعاشقانه ها را .............

شعار مامان سوگند.......

من منم با آرزوهايي که تنها به اندازه تن من دوخته شده
حتي اگر ساسونهايش را هم تنگ و گشاد کني تن کسي نميرود .

تلاطم دنیا..........

آرزوهایت را بفرست کلاس شنا

تا اگر روزی محقق شد

غرق نشوند

در تلاطم دنیا...

خدای من.............

خدای من ریا نمیشود !

رو کن

تمام محبت و گذشت هایت را

تا

زمین دهان باز کند

فنا شویم...

آنجا که چشم امیدت به خدا باشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید...