فاصله..........
شاید یادمان رفته که در مشق های
کودکیمان برای فهمیدن کلمات کمی
هم فاصله لازم بود ...............
شاید یادمان رفته که در مشق های
کودکیمان برای فهمیدن کلمات کمی
هم فاصله لازم بود ...............
سرتان شیره میمالند ،
ناراحت میشوید ولی
آن هنگام که
در ذهنتان طرح مالیدن شیرهء خاصی را بر فرق سر کسی مرور میکنید ،
پی خواهید برد که
دنیا ،
درست بشو نیست !!
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمكش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و ... 
آنها در آن دل سكوت سهمگین شب، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و ...
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟ گفت : آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حكمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاهآباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازماندههای شهر گندی شاپور نیز دیده میشود.
دلمان خوش است که مینویسیم
و دیگران میخوانند و وعده ای میگویند
اه چه زیبا و بعضی ها اشک میریزند و بعضی ها میخندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از راست بودن
قشنگ ترن
به این که کسی برایمان دل بسوزاند یا عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل میکنیم
دلمان خوش است به شبهای دونفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش میشود به براوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد میزنیم
وچه
ساده می شکنیم همه چیز را...
.....!
زمین جای قشنگی نیست...
من از اهل زمینم خوب میدانم
که گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد و ...
پروانه را هم دوست میدارد!...!!
نیا باران....
پشیمان میشوی از امدن..
زمین جای قشنگی نیست
درون ناودان ها گیر خواهی کرد
من از جنس زمینم خوب میدانم...!
که اینجا جمعه بازار است!
و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میگیرند
در اینجاقدر مردم را...
به جو اندازه میگیرند!
در این جا شعر حافظ را...
به فال کولیان در به در اندازه میگیرند...
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
نیا باران.....
نیا باران....!!...؟؟
النا دختر قشنگم برای اینکه خیلی نقاشی دوست داشتی بردمت کلاس نقاشی البته هفته ای ۱ بار به خاطر اینکه هنوز خیلی کوچولو هستی وخسته میشدی.....
اینم بگم که جلسه اولی که کلاس رفتی وقتی کلاست تموم شد بهم گفتی دوست ندارم نقاشی برم گفتم چرا ؟گفتی اخه دلم برای تو تنگ شده بود تو رو میخواستم ......عزیییییییییییییییییزمی......

مرغک رنگارنگی
توی قفس نشسته
بال و پر قشنگش
هی میشه باز و بسته
دلش می خواد دوباره
از قفس آزاد بشه
در آسمون آبی
پر بکشه ، شاد بشه
دلش می خواد بگرده
دنبال آب و دونه
پرنده دوست نداره
توی قفس بمونه

چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد سریعا به کمکش بشتابد که یا تنهایی به کسی فشار آورده و یا واقعا گرگی درکار است.
بهترین کار این است که مشکلتان را برای مردم تعریف نکنید. نیمی از آنها علاقه ای به شنیدنش ندارند و نیمی دیگر هم از شنیدن آن خوشحال می شوند.
از یک فیلسوف پرسیدند دوست بهتر است یا برادر؟ گفت ما در انتخاب برادر نقشی نداریم اما دوست برادریست که خودمان آنرا انتخاب میکنیم
قطعا خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود.
عاشق پروازهستم، مقصدم چشمان تو
یاس پرپرگشته ام من، مرهمش دستان تو
بودنم بابودنت معنای دیگرمیدهد
حال من خوش میشود،با آن لب خندان تو
هر که خوبی کرد زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند
باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند
اندک اندک عشق بازان کم شدن
نسلی از بیگانگان آدم شدند
مامیت خیلی نگران رشد جسمی تو پرنسسم
بودم به لحاظ همین از اقای دکتر امامی برات وقت گرفتم و بردمت دکتر
خوشبختانه دکتر وضیعت جسمی تو عزیز دلم رو نرمال دونست وگفت:
که من اصللا نگران شکم تو نباشم 
....خداااااااایا شکرت ..........گفتم که شیر تا حالا نخوردی دکی جونم گفت:
همون بستنی 
وماست وپنیری که میخوره کافیه. اقای دکتر منو خیلی خوشحال کرد....
عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگی است
1 شاخه گل به مناسبت سالگرد
ازدواجمان تقدیمت میکنم
٫ بهترین انتخاب زندگی ام را فراموش نمیکنم
خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم 
در دام دل شکسته زنجیر شویم
ای عشق همیشه از خدا میخواهم
کنار من باشی و پا به پای هم پیر شویم
همسر عزیزم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک ...

وبه خاطر دیدن کارتون دوبله شده تیز پا (رمئو ) هم هر چند دقیقه ای میگی:به پا به پا عمرت کوتاه .........

تو تنها موجود زمینی هستی که برای روز امدنش بی تاب بودم
درست یادم ۲۱ روز تو رو زودتر به این دنیا دعوت کردم 
البته به خواست خداوند بزرگ ومهربون...
عسلم تو الان ۳ سال و۷ ماهه هستی خیلی کوچولو ولی روح بزرگی داری..و حالا برات میگم از فرداهای نزدیک....
می فهمی که تو زندگی جز بازی های کودکانه و احساسات ناب یه روح پاک، زشتی هایی هم هست. سختی هایی هم هست
اما همۀ دار و ندار من:
توی زندگی جز همۀ اینا، چیزهایی هست که می شه بواسطه اونها بهتر باشی و لبخند بزنی
بواسطه سلامتی که خدا بهت داده
و بواسطه خدایی که هست و در تو جاریه . 
خدایی که گم نشده و توی ضمیر نا خداگاه همه ما ادما هستش و لی من ازت انتظار دارم خودت بشناسیش و خودت راه اطاعت کردن در برابرش رو پیدا کنی
ازت انتظار دارم :
انتظار دارم ازت که صادق باشی .
انتظار دارم ازت که گذشت کنی .
انتظار دارم قدر محبتها رو بدونی.
انتظار دارم ازت که بی توقع محبت کنی.
انتظار دارم ازت که کسی رو قضاوت نکنی .
انتظار دارم ازت که احساس تعلق داشته باشی اما مالکیت نه .
انتظار دارم ازت که تلاش کنی برای حل مشکلاتت . نه این که بشینی و نهایتا سعی کنی حریفت رو خراب کنی ..مثل خیلی از ادما یی که دورو برمون هستن.....
انتظار دارم ازت که دوست داشته باشی بی اونکه نیاز باشه حتما جوابی بگیری؛ چون محبت کردنه که زیباست.
انتظار دارم ازت که برای خودت داشته های زیادی بسازی و همه دنیا رو توی دلت جا بدی.
از همین جا تو رو برای همیشه به نور و گرمای عشق لایزال خداوند مهربون می سپارم . باور کن همه آدما وقتی جایی گیر می کنن، نقطه ای رو می بینن تو دوردست و انتظار حمایتی دارن ازت یه انتظار دارم اون وجود ناشناخته رو بشناسی و دوست داشته باشی و بدونی اون دستگیر همه دستای تنهاست.
با همه عشق یه مادر دوستت دارم و امشب و شبهای دیگر اگر عمری باشد قشنگترین آرزوها رو برات دارم. شبها که میخوابی من بیدارم وبرات با عشق مینویسم ...
من باتو دوباره به دنیا امدم ...
تو النای عزیزم بی شک بزرگترین تاثیر رو تو حضورم داشتی و خواهی داشت.
و من به احترام صداقت کودکانه ا ت بهت قول می دم که بی منت تا توانی دارم برای بودن در کنارت باشم و تمام سعی و تلاشم رو در جهت انتقال اونچه که تو این سالها دیدم و شناختم به تو بکنم.
دوستت دارم .مامان سوگند![]()

تکرار همه چیز تو دنیا خسته کننده است ٬ اما تو مثل نفسی
تکرارت تضمین زندگی منه . . . دوستت دارم . . . 
با تمام عشق مادریم دوست دارم گلم.
خیلی دختر فهمیده و باهوشی هستی . این روزا کلی باحرفا و کارات عشق میکنم بغلم میکنی و میبوسی منو ومدام هم صدام میکنی مامان سوگند مامان سوگند ووقتی من واقعا کلافه میشم میگی( (ببخشید ))مامان سوگند بیا ...اون ببخشیدت منو کشته و تازگی ها فکر کنم روزی ۴ بار میری جکوزی
و بازی میکنی ودوباره صدایم میکنی که اینو بیار اونو بیار بیشتر از همه هم سیندرلا رو میشوری ...عزیزمی از اینکه تورو دارم هزاران بارخدا رو شکر میکنم خدایا ممنونم که دختری به من دادی که همدمم شد ... 
یاد گرفتی که دوست داشتن رو نشون بدی وبا بوسه زدن هات
ما رو غرق شادی میکنی کافیه که بابات یه کم از دستت ناراحت باشه
زود میخوای از دلش در بیاری بغل میکنی باباتو
وتند تند بوسش میکنی
و میگی ببخشید البته بابا ت هم زود زود با بوس های تو نرم میشه ....قربون اون دل کوچولوت که اصلا طاقت ناراحتی رو نداری...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب فرو میرود.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده کردندو جزیره را ترک کردند.اما عشق میخواست تا اخرین لحظه بماند چون عاشق جزیره بود.وقتی جزیره به زیر اب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره راترک میکرد کمک خواست و گفت:ایا میتوانم با تو همسفر شوم؟ 
غرور گفت:"نه نمیتوانم تورا با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف است و قایق مرا کثیف خواهی کرد."غم در نزدیکی عشق بود.عشق گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم باصدای حزن الود گفت:"من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا کرد.اما او انقدر غرق شادی و هیجان بودکه حتی صدای عشق را هم نشنید.اب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر ناامید شده بودکه ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق!من تو را با خود میبرم."عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسدو سریع خود را به داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چقدر به گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:"ان پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:"زمان"عشق با تعجب پرسید:"چرا او به من کمک کرد؟"علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است"
النا دختر قشنگم این داستان رو برای این گذاشتم تا بدونی زمان باید در گذر باشه تا تو خیلی چیزها رو درک کنی امیدوارم که بتونم منظورم رو رسونده باشم عزیزم....
زندگی مثل شطرنجه ،
اولش که بلد نیستی همه میخوان یادت بدن ،
وقتی یاد گرفتی همه میخوان شکستت بدن ...
(( سعید پیراحمدیان ))
از زندگى خود لذت ببريد ، بدون آن كه آن را با زندگى ديگران مقايسه كنيد .
(( كندورسه ))
زنده بودن را به بيداری بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت ....
(( دکتر شريعتی ))
آینده را بنگر و از گذشته در گذر تا هر آنچه را که می خواهی در نهایت بنا نهی و بدست آری .
( جونیوان )

اینم زندگی از دید سهراب سپهری......
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریستزندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم
زنده یاد سهراب سپهری
هرگاه احساس كردی
گناه كسی آنقدر بزرگ است
كه نمی توانی او را ببخشی
بدان كه اشكال در كوچكی روح توست
نه بزرگی گناه آن !
سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن !
سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...
و آن دريافت از تجربه كردن تو نشاط خواهد گرفت .
آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت،
اينكه هر چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي
كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است .....

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود )
با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كردآن را بپوشان (مثل شب )
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ )
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك )
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

دردهايت را جار نزن،
چون همين دردهاي روزگار است،
كه تو را همچون يك خمير شكل مي دهد و بزرگت مي سازد. ![]()
نقطه ضعف هايت را نشان نده اما سعي كن آنها را از بين ببري ...
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی يا دريای بيکران...
زلال که باشی ، آسمان در توست...!!!

اگه تنها بودی تو تنهاییت،احساس کردی
که تنها بنده تنها ، فقط تویی ناراحت نباش .
چون یکی رو داری که خودش تنهاست .
اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد .
به اون رجوع کن میبینی که تنها نیستی !
زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست ،
بلکه در يک سو نگريستن است .
(( آنتونيو دوسنت اگزوپری ))
زیبایی بدون عفت و فضیلت چون گلی خوشرنگ ولی بی عطر است.
((سقراط))

افطاری دو شب پشت سر هم مهمون مامان رفعت مهربون النا جون بودیم با کلی غذاهای خوشمزه..
والنا کلی حال کرد وبهش خوش گذشت وشب رو هم کنار مامان رفعتش خوابید . وبا عمو نوید وعمو امیر هم خوش گذروند و البته مثل همیشه کمی عصبی به خاطر بهانه گرفتن و غذا نخوردن وگرسنگی.....
و الان که پای نت هستم النا هم کنار من هستش ومیگه ای کاش الان خونه مامان رفعت بودبم ومامان رفعت میگفت :نوید کجایی بگو ببینم ....

بار الها
در این روز مرا از جمله استغفار کنندگان حقیقی قرار ده
مرا در زمره بندگان خداترس و صالح خویش به شمار آور
و مرا در این روز از هم نشینان خاص خود قرار ده
به حق دوستی و شفقتت
ای مهربان ترین مهربانان
از امشب تصمیم محکمتری گرفتم .......
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .
وقتی که تمام شیرهاپاکتی اند !وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . . .
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست
،برخیز تا بگریند . . .
بزرگترین مزیت راستگویی
اینه که نیازی نیست به یاد بیاری چی گفتی . . .
باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی هستی , بدان که روشنی . . .
چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند . . .
.تو در مقام فتوت ، کم از درخت مباش ،
که سنگ می خورد و بار بر زمین ریزد . . .
دهان و کیف پولت را با احتیاط باز کن،
زیرا بدین وسیله دست کم حیثیت
و پرستیژت دست نخورده باقی خواهد ماند . . .
(جرج فون)
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .
وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها
بلکه مو خاکستری ها هستند!
چارلی چاپلین
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن
صداقت با دروغگو
و مهربانی با سنگدل . . .
و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد