مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

کاش میتوانستم در لفافه ای از جملاتم نام تو را بر زبان بیاورم

کلمات از بیان احساساتم قاصرند

مگر میشود حجم آسمان را در یک قالب جای داد؟؟

مگر میشود بلندی بالهایت را در یک ورقه خلاصه کرد

من از وضو گرفتنهایت

و پرش قطره های آب از میان مواجیِ پیشانیت

از قائمگی قرنیه ی چشمانت

و سیاهیِ سیاه خال گونه هایت

یا از بخشندگی آغوش همیشه بازت

از زخمهایی که خوردی و لبخند زدی

یا از تاول احساست که زخم چرک دیدگان پدرم شد

از نـــــــــه ماه بارداریت

از قداست و از پاکیت

از مهــــــــــــــــر ورزیدنت

از بخشندگی و نق نـــــــــزدنت

از چــــــــــــــــــــه بنویسم؟؟؟

متون دست و پا شکسته ی من قدرت درک ندارند

با این همه شکیبایی و یک رنگی

آنقدر رو به رنجهایت کور بودم

آنقدر لـــــــــــــمس نکردم

که حــــــــــــــــال

با عمیقترین جملات هم

احساسم پویا نمی شود

یکی میگفت :

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

قـــــــــــــربان قـــــــــدومت

مگر نه این که بهشت من زیر پاهایت کشیده شده

بیا و روکشی باش بر افکار سبزم

من نبض خاک میشوم با لبخندهایت

من آنقدر عاشقت خواهم بود

آنقدر خاک پایت را خواهم بوسید

آنقدر در دو حرفیِ بی پایان نامت

گُـــــــــم خواهم شد

که وجودت در روحانیت من طنین انداز شود

و اسمت بر حواس پنجگانه ام خال کوبیده شود

مـــــــــــــــــــــــــادر

من به برکت نگاهت استوار مانده ام