ماجراهای کلاس نقاشی ....
هفته ای ۱ بار قراره روزای ۱ شنبه تو عزیز دلمو ببرم کلاس ..
قرار شد که یه نقاشی خوشکل بکشی بعد بریم کلاس ولی تو اصلا حالو حوصله نقاشی کشیدنو نداشتی ولی به هر حال کشیدی یه رنگین کمون خوشکل/گل /سبزه زار/ابر/ خورشید /بارون همه رو با هم کشیدی ولی بازم حوصله کلاس رفتن رو نداشتی وشروع کردی به گریه کردن که من کلاس نمیام منو ببر پارک ومنم با دل دل کردن بلاخره بردمت پارک ....وخودت با اون صدای نازت بهم گفتی : منو ببر پارک مامانی بعدش به خدا میام کلاس ......
بعد از کمی بازی کردن قبول کردی که بریم ولی از قرار معلوم مثل این که قسمت نبود شما بری کلاس راه افتادیم که بریم خیابون مسدود شده بود وتوی ترافیک گیر کردیم که نشد خانم خانما بره کلاس ..............
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:6 توسط مامی النا
|
بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ