در وداع آخر،
حضرت زینب چون برادرش را تشنه و غریب و بی کس دید، عرض کرد:ای برادر،بلای
تو شدیدتر است یا بلای انبیاء؟
حضرت فرمودند
:ای خواهر از این سوال درگذر ،زینب اصرار کرد که می خواهم بدانم .سید
مظلومان گریست و فرمود :ای خواهر !
آدم صفی الله ؛ بعد از
خروج از بهشت در فراق حوا گریست در حالیکه حوا را المی نبود، اما عیال مرا
بعد از کشته شدن من از خیمه ها بیرون می آورند و به اسیری می برند.
نوح
نجی الله ؛ بدنش را سنگ باران کردند ،جبرئیل پر و بال خود را به
بدن او مالید که اثر سنگ معلوم نباشد، اما بدن مرا بنی امیه تیر باران می
کنندو به همین اکتفا نمی کنند بلکه اسب بر بدن من بتازند.
ابراهیم خلیل الله ؛ را وقتی در
آتش انداختند، آتش بر او گلستان شد و بدن خلیل را اذیت نرسانید.اما در همین
روز با آتش تیر و نیزه و شمشیرهای بنی امیه بدن برادرت را پاره پاره کنند.
یونس پیغمبر ؛ را وقتی از شکم ماهی بیرون آوردند ، درخت کدوئی
لب دریا سبز شد و بروی بدن او سایه انداخت و افتاب بدن اورا اذیت نکردف
اما بدن مرا بعد از شهادت ، سه روز برهنه ، زیر آفتاب می اندازند و کسی مرا
غسل نمی دهد و کفن نمی کند .
یعقوب نبی ؛ بعد از فراق یوسف و نابینا شدن ، به وصل یوسف
رسید و دیده اش روشن شد و به تاج و تخت فرزندش رسید، اما من علی اکبرم را
با بدن پاره پاره روی خاک گرم کربلا می بینم.
قوم صالح پیغمبر ؛ وقتی خواستند ناقه راپی کنند،
گذاشتند که با طفلش آب بیاشامد و بعد او را پی کردند اما مرا و طفلم علی
اصغر را تشنه شهید خواهند کرد.
اسماعیل ذیبح الله ؛ را برایش از
بهشت گوسفندی جهت قربانی کردن فرستادند و او را ذبیح الله نامیدند ، اما
کسی برای من قربانی نمی آورد.
جدم رسول خدا ؛ در جنگ احد
کفار قریش ، یک دندان او را شکستند ، اما روزی می آید که یزید _علیه
اللعنه _ چوب بر این لب و دندان من می زند.
پدرم علی ؛ را یک ضربت
زدند و مرا یکهزار و صد و پنجاه ضربت و زخم می زنند.
برادرم حسن ؛ هنگام شهادت ، سرش در دامن من بود اما سر من
گاهی بر روی خاک ، گاهی بر سر نیزه گاهی بر روی درخت خرما آویخته می شود.
زینب عرض کرد
:با این همه بلا ما را به که مسپاری ؟
حضرت فرمودند :
به خدا و هو نعم الوکیل
پس حضرت زینب ناله ای زد و افتاد و گفت:
کاش زینب مرده
بود پیش از تو و این احوال را مشاهد نمی کرد..