الان که پای نت هستم النا ازم سوال میکنه :
مامان:چقد اینتنت رو دوست داری؟
اینتنت رو بیشتر دوست داری یا بابا جیمو؟؟؟
ومن در کمال تعجب از این سوال النا میگم باباتو بیشتر دوست دارم
وباز هم النا نازم میپرسه :منو بیشتر دوست داری یا باباجی یا
اینتنت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
النا کوچولو من ۲ روزه کمی حال نداره سرما خوردگی کوچولو اومده سراغش و۱ روز هم مهد نرفته ...
قربونت برم الهی من همه روزای خوبمو مدیون توام عاااشقانه
میپرستمت
(علت روز نوشته هایم برای تو)
بچه ها وقتی بزرگ میشن خواسته یا ناخواسته فاصله بین اونا و پدر
و مادرشون هم بزرگ و بزرگ تر می شه انقدی که دیگه وقت و یاد
کافی نمی مونه برای بیان عشق فی مابینشون و برای بروز احساسات
درونشون نسبت به هم و حتی برای اینکه بدونن هرگز تنها نیستند،
هرچند هنوز اون عشق پابرجاست اما گاهی همه چیز تبدیل می شه
به یه رابطه بسته و تعیین شده و چارچوب های تحمیلی و دیگه اثری از
اون روزهای عاشقانه قبلی نیست... از اون همه
دلواپسی ها و تپیدن ها...
و من از برای پایداری ی این عشق می نویسم برای فرزندم...
برای کسی که بند بند وجودم از برای وجود اون استقامت می کنه
و لحظه های من لحظه های اون شده، هرچند من هرگز به فکر جبران
این عاشقانه ها نیستم از جانب اون، هرگز. چرا که عشق یه مادر
هرگز نمیتونه توئم با خواسته و چشم داشتی باشه، هیچ توقعی از
فرزندم ندارم که این روزهای من رو درک کنه و متقابلاً پاسخی برای
اون ها بده... اما خواستار اینم که اگه روزی روزگاری حتی از سر
بیکاری اومد و اینجا رو باز کرد بدونه پدر و مادرش از ابتدا و تا همیشه
عین یه کوه ولی پر از عشق و لطافت دوش به دوش اون در حرکتند و
بدونه تا روزی که نفس داریم برای شادی و بودن اون قدم بر می داریم
و برای اینکه ما نیز از یاد نبریم همه روزهای پدر و مادر بودنمون رو
و اجازه ندیم هیچ چیز بینمون تبدیل شه به دیواری بلند...
امیدوارم که مادرانه هایم تا ابد برپا باشه
و فرزندم تا ابد خندان از وجود ما...
اینجا نیز همیشه یادآور عشق بین من، اون و پدرش باشه ...
آمین...