برای امید عزیزم........

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

....

یه بخشی هست به اسم کارگاه.سیم بر میداری .یه فاز یه نول از جعبه تقسیم میاری به کلید و لامپ و دکمه رو میزنی.لامپ روشن میشه.اگه یه جاای این سیم اتصالی داشته باشه اگه جای فازو نول رو اشتباه ببندی اگه برق به جعبه تقسیمت نرسه لامپ روشن نمیشه.
ببین کجای این زندگیت اتصال کرده؟ببین جای کدوم سیم رو اشتباهی بستی!ببین اصلا برق به جعبه تقسیمت میرسه یا نه!که هر جای کار اشتباه کرده باشی لامپ زندگیت روشن نمیشه......

چراغ های نورانی زندگیتان همواره روشن..همواره برقرار......همواره پایدار...

دنیای این روزای من...

از یه جایی به بعد توی زندگی  تصمیم میگیری راهتو عوض کنی!فکر میکنی راهی که تا الان اومدی همچین درست هم نبوده.تصمیم میگیری بری و دور بشی.از همه اطرافیانت که دوستشون داری و شاید دوستت دارند.ولی ته دلت میدونی از خودت داری دل میکنی و میری!شاید میخوای یه خود جدید پیدا کنی....شاید میخوای یه جای جدید رو ادمای جدید رو و یه سبک جدید رو پیدا کنی.
گاهی اصلا نمیدونی کجای این دنیا وایسادی والی مطمئنا هر جای دنیا که باشی وسط وسط دنیاست!هر جا که بری آسمون آبیه مهتاب روشنه خورشید هست هر جا که بگیری تا نخوای آروم نیستی و ...آخ!آرامش!یه وقتایی نمیخوای آروم باشی!خودت میخوای روحت پریشون باشه...خودت میخوای گریه کنی خودت میخوای این حس مشوش بودنت تموم نشه.......و میخوای که بر خلاف طبیعتت آروم نباشی!

چه میدونم!شاید این روزها یکی از همون روزهاییه که دلم نمیخواد آروم باشه!شاید تلاشی هم نمیکنه که بخواد آروم بگیره...

به هر حال تو زندگی هممون هست این لحظه ها.....

و این لحظه ها رو گاهی حتی دوستش داریم!وچه عجیبه این دوست داشتنها که آرومت نمیکنه...اصلا مگه همیشه باید غرق آرامش باشیم؟نه!آدمیم دیگه بعضی وقتا دلمون میخواد از خودمون دور بشیم دووووووووور انقدر که صدای خودمونم نشنویم و من دارم میرم!از خودم از خودم و از خودم...شاید جایی در سرزمینی که سردتره و خورشیدش کمرنگ تره خود جدیدی پیدا کنم...ولی هر جا که باشم زیر آسمونی نفس میکشم که عزیز ترین هام نفس میکشند.....زندگی میکنند.آرومند و امیدوارم شاد باشند...

همین!

النای عزیزم برای تو مینویسم....

دختر کوچولوی6 سال و11 ماهه !به اندازه 6سال و11 ماه  قوی باش..که روزهایی در زندگیت نقش میبندد که شاید خسته شوی.و فکر کنی دنیا برایت کوچک و کوچک تر میشود.نازنین نفسم!روزی می آید که رویاهایت حقیقی میشود کسی میاید که شبیه هیچ ادم دیگری نیست.همان کسی که دوستش خواهی داشت .همان کسی که نمیتوانی لحظه ای را بی او سر کنی!همان کسی که دنیا جمع شود و بگوید:نه!تو با همه وجود میخواهیش.ان روز شاید من نباشم که داستانها از ادمهای دنیا برایت بگویم!شاید هم باشم و نتوانم درکت کنم!اما نازنین نفسم..قدر احساس پاک و بی الایشت را بدان.قدر لحظه هایی که برایش مینویسی.میخوانی.وقت میگذاری..قدر خودت و دنیایت را بدان.ببین کجای این کهکشان و دست در دستان کدام ادم زمینی ارامش داری؟خوبی..شادی..بی غمی.؟.ببین چه قدر روزهایت در کنار او زیباست؟ببین چه قدر عاشقانه هایت را میفهمد؟و این فهمیدن خیلی مهم است دخترکم...و اگر به این درک رسیدی که میفهمدت..میخواهدت..در کنارت ارام است و در کنارش ارامی..بی شک دست در دست یکی از فرشته های خدا گذاشته ای.

وسعی کن..که همواره پا به پایش قدم برداری..و سعی کن تمام ارامش و اسایش دنیا را برایش فراهم کنی و حتی لحظه ای با غرور و خودخواهی نیازاریش..و هیچ فرصتی را از دست ندهی تا نگفته ای (دوستت دارم)..که حتما (او) افریده شده برای تو....

خدایی مهربان دارم بر فراز دنیایی دیگر..

محبوب آسمان زیبای شب!مهتاب!نمیدانم چه سری است در شب که مرا پیوسته به سوی خود میکشد..مرا غرق میکند در دنیایی دیگر..مرا میبرد تا اوج لذت...تا انتهای آرامش .وقتی همه جا غرق در خواب است.وقتی همه شهر پر از سکوت است .وقتی چشم دنیا بسته است..من ..اما بیدارم و چشمانم را بر دنیایی دیگر میگشایم..دنیایی زیباتر دنیایی رنگین تر دنیایی ساده تر!و در دنیایم تو هم جا داری..به مساحت یک یاااد به اندازه یک خاطره..همین که در دنیای منی ..دنیایم زیباتر است.باور کن لحظه ای از یادم نرفته ای!هیچ وقت!و من در سکوت بی انتهای هر شب به یاد تو ام..

محبوب اسمان شب!مهتاب!میبینمت و دل میسپارم به صدای ملکوتی ات...میبینمت و خیره میشوم به سپیدی نور زیبایت.میبینمت و آرزو میکنم روزی ..جایی..در سرزمین دیگری..روی مهتابی (او)را ببینم...نه در این دنیا نه در این وقت های زمینی که عشق من به (او)فرای زمین و زمان بوده و هست...راستی یادم است ستاره ها را هم دوست دارم..و هر شب باز فریفته چشمکهای بی قرارشان میشوم و از نو عاشق و از نو شیدا و از نو غرق در یاااااااااااااد.........

چه قدر زود میگذرد این شب ها نمیدانم کم کم از تو دور میشوم یا به تو نزدیک میشوم..اما خوب میدانم دنیای دیگری در کنار دنیای خاکی ام زندگی میکند..دنیایی که مهتاب دارد!دنیایی که شب اسرار امیز دارد .دنیایی که (او)را دارد و چه قدر خوشبختند مردمان ان دنیا که چون(او)یی دارند....