قطعه گمشده اثر شل سيلور استاين....برای دختر گلم.
يکي از جور در آمدن چيزي نمي فهميد
ديگري از هيچ چيز چيزي نمي فهميد
يکي زيادي ظريف بود
و تالاپي پايين افتاد ...
يکي او را مي ستود ...
و مي رفت پي کارش
بعضي ها بيش از اندازه قطعه گم شده داشتند
بعضي بيش از اندازه قطعه داشتند
تکميل تکميل !
او ياد گرفت که چگونه از چشم حريص ها خود را پنهان کند
باز هم با انواع ديگري روبه رو مي شد
بعضي خيلي ريزبين بودند
بعضي ها در عالم خودشان بودند
و بي خيال مي گذشتند
سلام !
فکر کرد براي توجه ديگران خود را بيارايد ...
فايده اي نداشت
اين بار پر زرق و برق شد
اما با اين کار خجالتي ها از سر راهش فرار کردند
عاقبت يکي پيدا شد که کاملا جور در مي آمد !
اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !
و رشد کرد
من نمي دانستم تو رشد مي کني
قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمي دانستم."
ميروم پي قطعه گم شده خودم،
که بزرگ هم نمي شود ...
روزها گذشت تا يک روز،
کسي آمد که با ديگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسيد : "از من چه مي خواهي ؟"
- هيچ
- به من چه احتياجي داري ؟
- هيچ
قطعه گم شده باز پرسيد : "تو کي هستي ؟"
دايره بزرگ گفت : "من دايره بزرگم."
قطعه گم شده گفت :
"به گمانم تو همان کسي باشي که مدتهاست در انتظارش هستم. شايد من قطعه گمشده تو باشم"
دايره بزرگ گفت : " اما من قطعه اي گم نکرده ام و جايي براي جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت : "حيف ! خيلي بد شد. چه قدر دلم مي خواست با تو قل بخورم ..."
دايره بزرگ گفت : "تو نمي تواني با من قل بخوري. ولي شايد خودت بتواني تنهايي قل بخوري"
تنهايي ؟
نه، قطعه گمشده که نمي تواند تنهايي قل بخورد
دايره بزرگ پرسيد : "تا به حال امتحان کرده اي ؟"
قطعه گم شده گفت :"آخر من گوشه هاي تيزي دارم. شکل من به درد قل خوردن نمي خورد"
دايره بزرگ گفت : "گوشه ها ساييده مي شوند و شکل ها تغيير مي کنند
خب، من بايد بروم. خداحافظ !
شايد روزي به همديگر برسيم ..."
و قل خورد و رفت
قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتي دراز در همان حال نشست
آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از يک سو بالا کشيد ...
تلپي افتاد
باز بلند شد ... خودش را بالا کشيد ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پيش رفتن ...
و به زودي لبه هايش شروع کرد به ساييده شدن ...
آن قدر از جايش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
تا شکلش کم کم عوض شد ...
حالا به جاي اينکه تلپي بيفتد، بامپي مي افتاد ...
و به جاي اينکه بامپي بيفتد، بالا و پايين مي پريد ...
و به جاي اينکه بالا و پايين بپرد، قل مي خورد و مي رفت ...
نمي دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود
همين طور قل خورد و پيش رفت
تا ...
به جاي اينکه بنشيني و منتظر باشي تا کسي پيدا شود
تا تو را کامل کند
خودت شهامت و جسارت پديد آوردن شکل را پيدا کن
و افکار و ديدگاهت را تغيير بده
و انرژيت را صرف شکل دادن به خودت کن
تلاش کن
بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ