دنیای این روزای من...
از یه جایی به بعد توی زندگی تصمیم میگیری راهتو عوض کنی!فکر میکنی راهی که تا الان اومدی همچین درست هم نبوده.تصمیم میگیری بری و دور بشی.از همه اطرافیانت که دوستشون داری و شاید دوستت دارند.ولی ته دلت میدونی از خودت داری دل میکنی و میری!شاید میخوای یه خود جدید پیدا کنی....شاید میخوای یه جای جدید رو ادمای جدید رو و یه سبک جدید رو پیدا کنی.
گاهی اصلا نمیدونی کجای این دنیا وایسادی والی مطمئنا هر جای دنیا که باشی وسط وسط دنیاست!هر جا که بری آسمون آبیه مهتاب روشنه خورشید هست هر جا که بگیری تا نخوای آروم نیستی و ...آخ!آرامش!یه وقتایی نمیخوای آروم باشی!خودت میخوای روحت پریشون باشه...خودت میخوای گریه کنی خودت میخوای این حس مشوش بودنت تموم نشه.......و میخوای که بر خلاف طبیعتت آروم نباشی!
چه میدونم!شاید این روزها یکی از همون روزهاییه که دلم نمیخواد آروم باشه!شاید تلاشی هم نمیکنه که بخواد آروم بگیره...
به هر حال تو زندگی هممون هست این لحظه ها.....
و این لحظه ها رو گاهی حتی دوستش داریم!وچه عجیبه این دوست داشتنها که آرومت نمیکنه...اصلا مگه همیشه باید غرق آرامش باشیم؟نه!آدمیم دیگه بعضی وقتا دلمون میخواد از خودمون دور بشیم دووووووووور انقدر که صدای خودمونم نشنویم و من دارم میرم!از خودم از خودم و از خودم...شاید جایی در سرزمینی که سردتره و خورشیدش کمرنگ تره خود جدیدی پیدا کنم...ولی هر جا که باشم زیر آسمونی نفس میکشم که عزیز ترین هام نفس میکشند.....زندگی میکنند.آرومند و امیدوارم شاد باشند...
همین!
گاهی اصلا نمیدونی کجای این دنیا وایسادی والی مطمئنا هر جای دنیا که باشی وسط وسط دنیاست!هر جا که بری آسمون آبیه مهتاب روشنه خورشید هست هر جا که بگیری تا نخوای آروم نیستی و ...آخ!آرامش!یه وقتایی نمیخوای آروم باشی!خودت میخوای روحت پریشون باشه...خودت میخوای گریه کنی خودت میخوای این حس مشوش بودنت تموم نشه.......و میخوای که بر خلاف طبیعتت آروم نباشی!
چه میدونم!شاید این روزها یکی از همون روزهاییه که دلم نمیخواد آروم باشه!شاید تلاشی هم نمیکنه که بخواد آروم بگیره...
به هر حال تو زندگی هممون هست این لحظه ها.....
و این لحظه ها رو گاهی حتی دوستش داریم!وچه عجیبه این دوست داشتنها که آرومت نمیکنه...اصلا مگه همیشه باید غرق آرامش باشیم؟نه!آدمیم دیگه بعضی وقتا دلمون میخواد از خودمون دور بشیم دووووووووور انقدر که صدای خودمونم نشنویم و من دارم میرم!از خودم از خودم و از خودم...شاید جایی در سرزمینی که سردتره و خورشیدش کمرنگ تره خود جدیدی پیدا کنم...ولی هر جا که باشم زیر آسمونی نفس میکشم که عزیز ترین هام نفس میکشند.....زندگی میکنند.آرومند و امیدوارم شاد باشند...
همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:40 توسط مامی النا
|
بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ