تولدم...
به بهانه روز تولدم ..........زمانی که نه افتابی بود ونه گرمااااایی وقتی که برگهای چروک خورده به پای عابران افتاده بودند پاااااااااااییز با ان سلام غمگین وبلاتکلیفش مرا در اغوش کشید درست زمانی که فصل نقاشیست تکلیف من روشن شد در میان بلاتکلیفی ها باد وزیدن گرفت وکلاغ ها برسیم برق سمفونی سایه ها را خواندند ومن زمزمه کنان افتابی شدم ............
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:10 توسط مامی النا
|
بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ