یک ابرانسانِ همواره برحقِ  ضدضربه‌ای که یک‌تنه می‌تازد؛ و در ظاهر

تنش نمی‌لرزد از در راه بودن کوران مخالفت‌های احتمالی، از  قضاوت‌های فلانی و

بهمانی؛ و در نهایت برایش چه فرقی دارد که خیل عظیم آدم‌های سرگردان، چطور 

تحلیلش کنند. او خودش است و این خود، همینی است که هست! این «خودهای نیرومند»،

اثرگذارند، اُسوه‌اند؛  تشویق می‌شوند، تبلیغ می‌شوند، و حکم‌هایی که می‌دهند هرچند

سطحی یا متعصبانه یا شخصی که باشد،  می‌شود آب‌طلانوشتِ جماعتی. اما همین مردمی

که برای «خودت باش» کف می‌زنند و آن را نشان بلوغ و  ظرفیت فکریشان می‌دانند،

تحمل «خودهای ضعیف» را ندارد، خودهای متوسط، خودی که بی ثبات است از  بس که

تکلیفش با خودش معلوم نیست و البته تلاشی هم نمی‌کند که غیر ازین به نظر بیاید؛ خودی

که می‌تواند  اشتباه کند؛ می‌تواند هوس‌باز شود، یا پرستیژ مقبول را نداشته باشد؛ خودی که

از گفتن اولین چیزی که ذهنش  را مشغول می‌کند ابایی ندارد و نابالغ‌ترین فرضیات یا

ناگهانی‌ترین احساساتش را هم تمام و کمال نشان  می‌دهد؛ کسانِ متوسطی که درد دارند اما

درمان را نمی‌شناسند و نسخه نمی‌پیچند، اینهایی که بلد نیستند فتوا  بدهند یا با جمله‌هاشان

احساسات حاضر به یراق جماعتی را به غلیان بندازند؛ خودهای ضعیفی که از  اعتراف به

ضعفشان هم ترسی ندارند. این مردم از آدم‌هایی که خودشانند اما قهرمان نیستند، بیزارند؛

از  کسانی که به حالِ همواره خوب، لبخندِ همواره دلنشین، لحظه‌های صورتیِ تا ابد

شیرین، و امیدِ ناامیدنشدنی،  اعتقاد ندارند. آن وقت است که جماعت دنبال پادزهر

می‌گردند، مثل شکلاتی که به بچه می‌دهند تا دهانش را  ببندند، مجدانه تلاش می‌کنند با

جواب‌های سردستی و آسه رفتن و آسه آمدن حالی‌اش کنند که کمی تظاهر هم بد  نیست! آدم

لازم نیست خیلی هم خودش باشد! مغازه که بدون ویترین نمی‌شود. اگر افاقه نکرد،

مسخره‌اش  می‌کنند،‌ نفی‌اش می‌کنند، به او می‌گویند که فرومُرده است و لطف می‌کنند اگر

در بهترین حالت ممکن، او را  بگذارند و بروند. آدم‌ها از کسانی که آیینه خودشان‌اند، بیزارند.