النا دخترم پدربزرگت رفت ........

اما لب به سیگار نزد. حتی اسم ماری جوانا را هم نشنیده بود.

 پدربزرگت  مرد

 اما یک بار هم گوچی  و ادوکلن شنل   به خود نزد.

اصلاً اسم آنها هم به گوشش نخورده بود

 اما همیشه از سجاده اش بوی نرگس می آمد.

پدربزرگت  مرد

 اما هرگز ندید که چگونه مایکل جکسون ها تغییر جنسیت می دهند.

 پدربزرگت  مرد اما ندید ........

 پدربزرگت مرد

 اما چیزبرگر نخورد.

 هرگز نفهمید که پیتزای قارچ چه طعمی دارد

و با پیتزای مکزیکی چه فرقی؟

 دسر غذایش هیچگاه آیس کریم و کرم کارامل نبود.

 سنگک موقع شام رو هیچ وقت با باگد ما عوض نکرد....

 

پدربزرگت مرد اما هیچ وقت به موسیقی پینک فلوید و هوی متال گوش نداد.

 اصلاً نمی دانست که موسیقی پاپ چیست.

پدربزرگت  مرد

او شوی مدونا و بریتی اسپیرز را هیچ وقت ندید

 اما طلوع و غروب خورشید را همیشه عاشقانه می نگریست و با

شنیدن صدای موذن  مسجد اقا کبیر  حالی به حالی می شد.

ماهواره و اینترنت را نمی شناخت.

 نمی دانست رانندگی با ماشین چه لذتی دارد.

 اما هر وقت با ما به مسافرت می امد

در لذت و آرامش همتا نداشت.

 

پدربزرگت  مرد اما نمی دانست دوبی چه جور جایی است.

سهل است که حتی کیش را هم ندیده بود.

پدربزرگت  مرد اما نمی دانست تعریف عشق چیست؟

روز ولنتاین چه روزی است؟

 او معنی روی زیبا و دلفریب و عشقهای هوسناک را نمی دانست.

فقط هر وقت مادربزرگت روزی برای دیدن مادرش عزیزجون

 می رفت، انگاری گم کرده ای داشت .........

 او لب به مشروب نزد.

 او مرد

 و لی در خیابانهای پایتخت قدم نزد

تا انواع ویسکی و شامپاین و در کنارش پاسور و سی دی

 و تیکه مرغوب تعارفش کنند.


 پدربزرگت مرد

 در حالی که در تمام عمرش موبایل به دست نگرفته بود

 اما همیشه از حال دوستان و بستگانش باخبر بود

و برای ترک صله رحم به دنبال عذر و بهانه نمی گشت.

پدربزرگت مرد

 اما نمیدانست چگونه می توان یک شبه از فقر به غنا رسید

 و در پول غلت زد اما سپاس ایزد از زبانش نمی افتاد و چهره اش فریاد رضایت بود.

پدربزرگت مرد اما قدم به هیچ برجی نگذاشته بود

 و از فروش تراکم چیزی نشنیده بود.

 او تنها به نفس کشیدن بین درختان باغچه اش دلخوش بود.

 پدربزرگت  مرد اما خوش به حالش اسوده امد واسوده رفت .....


دوستت داریم بابا جون علی یادت گرامی است پیش ما .....