پاره تنم ......عشقم ....عمرم....زندگی من النا........

چقدر غرق شدن در دنیای پاک تو زیباست...

چقدر صادقانه و بی هیچ چشم داشتی محبت میکنی.

به عمو تند تند میگی خوب بیدی خش بیدی

به خاطر اینکه عمو برات جوجه هاتو بگیره البته در رابطه با جوجه ها چشم داشت داری

دنیاااااااااااااااااای منی الن........ ziba

 با خودم کلی خلوت میکنم و تو این خلوتم اشک میریزم.......می خندم.....افسوس می خورم...

خودمو سرزنش میکنم به خودم دلداری میدم

روزای نسبتا قشنگی ندارم

میخوام فقط قسمتهای قشنگش یادم بمونه بقیش بیخیال...

نمیخوام به گذشته فکر کنم میخوام تو

همین لحظه زندگی کنم به داشته هام فکر کنم .

به تو النا عزیزم به همه چیز تو زود زود بزرگ شو مامانی دوست دارم زودتر بزرگ شدنتو ببینم

نمیخوام مثل یه مرداب بمونم

 و به آرزوهام فکر کنم.

میخوام داشته باشمشون.برای تو و بابای مهربونت برای مامان رفعت بابا علی و عمو نویدچیزای خوب خوب میخوام........ 

انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می کند. ..

هیچکس یکباره معتاد نمی شود ...

یکباره سقوط نمی کند ...

یکباره وا نمی دهد ...

یکباره خسته نمی شود،

رنگ عوض نمی کند،

تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. ..

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد ...

و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند. ..


باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگر ها را،

به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید، احساس کنیم. ..

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم. ..


خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری را که درست

می دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم. ..


قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم،

 شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت. ..


ما باید تا آخرین روز زندگی مان

که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ییم تازه بمانیم.


به خدا قسم که این حق ماست ...