نمیدانم باید از کجای آغازیدن تو بنویسم؟

 زیرا تو قبل از آغاز شدنت برای ما خود هستی بودی٬

تو آنقدر وجودت وجود

داشت که می پنداشتیم رو به روی ما نشستی

 و لبخند می زنی ٬

مثل حالا که تمام وجودت شادی ست و نشاط و زندگی ....  .

از وقتی وجود کوچک و نازنینت برایم ٬

یقینا به خود یقین نشست ٬ از

همان لحظه ای که دانستم 

 تکه جانم ٬ بند بندم ٬ هستیم ٬ روحم٬

عزیز ترینم در وجودم آرمیده

و چه بسا تا چند ماه دیگر دستان کوچکش

را در دست خواهم گرفت و صدای خنده ها و گریه هایش

 را با گوش جان گوش می سپارم٬

دانستم تا چه اندازه خدا دوستم می دارد ٬ تا چه اندازه بر من منت

نهاده ٬ تا چه اندازه خاطرم را داشته که بزرگترین

هدیه الهیش را به من ناقابل داده است .

النا  دخترم ٬ 

 من امروز اینجایم و میخواهم از آغازیدن دگر بنویسم ٬.

عزیزم میخواهم با هم دیگر

 و در کنار هم این روزهای خوب زندگی را خوش بگذرانیم در کنار هم .........

                            مثل شروع خودت ٬ خوش یمن و خوش قدم ......! .

قدم بر میداریم به سوی زندگی شاد تر در کنار پدر نازنینت............ تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com