من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم

باور کن!

من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم

آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

باور کن!