مادر بزرگ ..........
امروز برای مامان پر داشتم تعریف میکردم از غذا نخوردنت
واینکه من النا کوچولو رو زدم رو دستش و دیدم که مامان بزرگ مهربونت همین جوری داره اشکاش میاد
وگریه میکنه بهم گفت اگه به النا حتی یه کوچولو دست درازی کنی ازت راضی نیستم و نمی بخشمت .........
مادر بزرگ مهربون
خونه ی تو چه عالیه
وقتی میام خونه ی تو
دلم پر از خوشحالیه
اول برام قصه می گی
تو اون حیاط با صفا
به روی تخت آهنی
کنار باغچه ی گلا
منم برات شعر می خونم
به شعر من خوب میدی گوش
اول منو بوس می کنی
بعدش می گیری تو آغوش
النا این روزا یه جوجه کوچولو داری وکلی باهاش کیف میکنی
و مدام هم میگی برام بگیریدش من که کمی میترسم
ولی مامان پرت هر روز صبح میاد خونمون و جوجه هم تا ظهر توی دستشه
بنده خدا و اینم بگم که خود تو هم میترسی بغلش کنی ولی دست مادر
بزرگت باشه دوست داری نازش کنی و باهاش اینقدر خوشکل حرف میزنی
که من عاشق تر میشم با تو وخدا رو شکر میکنم واسه دادن تو........ 

بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ