خیلی وقته .........
تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستی تو بند بود ، از ان روزی كه طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود....
و ازآن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود ، می شناسم
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شودچه خوب شد تو هستی ......
از همین حالا شروع کن ، مادری باش که
همیشه می خواستی ، منتظر نشو او
هجده ساله شود .
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت 2:42 توسط مامی النا
|

بســــم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ