حرفهای موندنی

 پوزش خواستن پس از اشتباه زیباست، حتی اگر از یک کودک باشد

.

حقیقت را دوست بدار، ولی اشتباه را عفو کن.

دو اشتباه بسیار بزرگ وجود دارد: یکی اینکه قبل از موعد اقدام به عمل کنیم و دیگری اینکه فرصت مناسب را از دست بدهیم.


" جوانی اشتباه است، کهولت، مبارزه و پیری پشیمانی .

هرگز به کودک نگویید پیشه آینده اش چه باشد.

 . همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم

و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر این گونه نباشد، هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد.

 آرزومندی، بزرگترین امتیاز در این جهان است. آرزومندی، سبب کسب پول، قدرت و نفوذ می شود.


 خوشبخت، کسی است که آرزوهای بسیار دارد و آرزومند است که برای

 برآوردن آنها گام هایی بردارد.


 نرسیدن به آرزوها دردناک است، ولی رسیدن به آرزوها هم می تواند به

 همان اندازه دردناک باشد؛ زیرا همه چیز گذرا است.

هر آرزو و هدفی که داشته باشی، ممکن است از راههایی که فراتر از مرز انگاره ی شما است به حقیقت تبدیل شوند.


توان آدمیان را، با آرزوهایشان می شود سنجید .

وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به روح جهان نزدیکتر

 است و روح جهان، نیرویی همواره مثبت است.


" اگر تو قلبت را خوب بشناسی، هیچ وقت تو را غافلگیر نخواهد کرد؛ چون تو

 آرزوها و رویاهایش را خواهی شناخت و می توانی آنها را به حساب آوری.

 

کیک تولد3

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 خوشکلم :همه چی ارومه من چقدر خوشحالم  پیشم هستی حالا به خودم می بالم .....النا ناز ۳ ساله حالا دیگه خانم شدی عزیزم تا حدودی حرفای مامان بابا رو گوش میکنی و دیگه توی نینی لالا نمی خوابی همش دوست داری بری توی جکوزی connie_36.gifاب بازی کنی و عاشق عروسک اردک به قول خودت مگی هستی وانواع واقسام مگی ها رو داری  /حیوانات رو خیلی دوست داری مثلا جوجه-و مرغ اسم مرغت تاج گلیه.و اينم بگم که تاب بازي تو اتاقت رو هم خيلي دوست داري.بستني رو هم بعضي وقتا هوس ميکني شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن راستی اینم بگم که یکی از واجبات روزهات دیدن کارتونه عاشق کارتون تام  وجري-پلنگ صورتي -طويتي هستي وبايد در روز سه يا چهار بار ببيني کارتونهاي مورد علاقتو .دوستت دارم . لاک زدن روهم خيلي دوست داري و مدام ميگي مامان بيا دستامو لاک بزن شکلک های شباهنگوبعضي وقتها هم رژ شکلک های شباهنگمامي رو يواشکي بر ميداري وميزني.راستی کادو من وبابا برای تو یک سه شوار صورتی خوشکل بود.


کیک تولد و ماجراهای جالب

 نانازی من النا:اینم عکس کیک تولد ۲ سالگیت دیگه یادم نرفت خیلی بع بعی دوست داشتی ما هم کیک بع بعیی سفارش دادیم   

کیک تولد و ماجرای نه چندان جالب

النا

به زمین خوش آمدی !!

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

وچه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد .... روز تو

روزی که تو آغاز شدی....

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

بهترینِ بهترینِ من...

روزت مبارک

 

 

عزیزم : ما برای تولد ۱ سالگیت عکس یک سالگی تو رو دادیم کیک درست کنن همین عکسی که پیراهن توری سفید پوشیدی ولی من اونقدر ذوق زده بودم که از کیکت یادم رفت عکس بگیرم فقط فیلم گرفتم ازش  ولی خوشکلم سالهای بعد جبران کردم....

 

 

 


 

 

 

 

 

ادامه چکیده های النا.......

عزیزم النا:اصلا غذا خوردن رو دوست نداشتی و ما همش نگرانت بودیم وتو رو هر چند وقتی می بردم دکتر و اقای دکتر امامی میگفت این بچه نرماله ترو خدا بچه های ما رو چاق نکنید الان چاقی بزرگترین مشکله ومن هم دیگه اصراری برای غذا خوردنت نداشتم .....کم کم مهارتهای خوب زندگی رو داری یاد می گیری مخصوصا ارتباط با دیگران رو .خیلی دوست داشتی از این ماشین هایی که سکه ای هستن سوار شی ما هم تو رو زیاد سوار میکردیم عوض ۱ سکه ۲۰ بار سکه می انداختیم .و اونقدر خسته می شدی که می اومدی خونه می خوابیدی.

چکیده های زندگی النا

عزیزم النا:زندگی ما داره با وجود تو روز به روز پررنگ تر میشه یادش بخیر اولین عیدی که تو در کنار ما بودی با وجود تو عطر شکوفه های نارنج تو خونمون می پیچید.تو توی این عکس ۱ سال ودو ماهه بودی.

وتازه راه افتاده بودی.

مادرم مرا ببخش


ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

حرفهای به یاد موندنی برای تو

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد .

 

به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین

 ستاره هاست .

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند...

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است .

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . .

چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس

و حقیقت را با واقعیت و حلال را

 با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان .

مامان خدا کجاست؟؟؟

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود

 که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا

 می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را

 می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو

او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می

 گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را

گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای

 لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم

آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا

 

 داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر


خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود

نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده

 بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به

 وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو


آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته

 نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است


. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست


نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه

 او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود

 

و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین

جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم

 در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های

 کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

مادر

تو سرپناه منی در لحظه های بی کسی ، تو قبله امید منی در لحظه های دلواپسی
به تو پناه می برم ای مادرم ، ای تو تنها بهانه برای زندگی ام .
تویی تنها فرشته که زندگی ام با تو مثل بهشته.
زندگی با تو چقدر شیرین است ، عشق با تو معنای واقعی یک عشق است .
در لحظه های غم و غصه تنها همدرد قلب شکسته ام تویی.
ای مادرم ، هستی ام ، یاورم شاخه گلی پر از محبت و عشق را تقدیم به تو میکنم در هر چه در این روز بزرگ تقدیم به تو کنم باز هم ناچیز است .
دستان مهربانت را میبوسم ، تا پاسخ محبتهایت را بدهم .
هر روز من ، تمام لحظه های زندگی ام ، روز تو است ، هدیه من به تو در لحظه های زندگی تا زنده ام پاسخ مهر و محبتت به من است.
تا لحظه ای که زنده ام هر چه که به تو محبت کنم باز هم کم است ، محبتهای تو به اندازه یک دنیا ، حتی بیشتر از آن است.
ای مادرم به تو پناه می برم ، ای یاورم ، به تو ایمان دارم و تو را رفیق شب و روز زندگی ام میدانم.
بخوان برایم قصه مهر و محبتت را مثل بچگی ، تا با صدای مهربانت به خواب روم.
با دستان گرمت گونه مرا نوازش کن تا احساس آرامش کنم.
احساس کنم تا مادر هست هیچ غمی در زندگی نیست ، تا مادر هست هیچ لحظه تلخی در لحظه هایم نیست.
ای مادر تا تو هستی همه چیز زیباست ، معنای محبت برایم بامعناست.
با مهر تو زندگی میکنم  و با محبتهایت نفس میکشم ، پس با مهر و محبتت همیشه شادم.
تو یک عشق ماندگاری ، تو همچو ماه روشن بخش شبهای مایی.
ای مادرم در این روز قشنگ ، در روز تو ، مثل همه روزها میگویم که خیلی دوستت دارم ، دستانت را میفشارم ، میبوسم و شاخه گلی با یک دنیا محبت به تو تقدیم میکنم.



ولنتاین

تقدیم با عشق به همه دوست داران محبت

Orkut Scraps - Love

روز والنتین یا والنتاین، (روز عشاق و یا روز عشق‌ورزی) در فرهنگ مسیحی سده های میانه و سپس فرهنگ مدرن غربی روز ابراز عشق است. این مناسبت هر سال در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه و بعضی سال‌ها ۲۶ بهمن‌ماه) برگزار می شود.

سابقهٔ تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد. روز والنتین برگرفته از سنن روم باستان و مسیحیت می باشد. [۱]

این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام می‌شود

النا وسفرها

 

مختصر و مفيد براي تو

 

 

 

 

حالا تو دیگه  کم کم داري بزرگ ميشي کنار ما ولحظه لحظه ي بزرگ شدنت پر از خاطره...... مثلا اولين روزي که گفتي بابا ديگه ول کن نبودي به هر چيزي که دست ميزدي ميگفتي:بابا بابا بابا به پيانو شايان محکم ميکوبيدي تند تند ميگفتي بععععععععع با  بععععععععع با .تاتي تاتي راه که افتاده بودي مدام ميخوردي زمين ولي بدون اينکه گريه کني  سريع بلند ميشدي و ما برات چرخي رو خريده بوديم که با کمک اون بتوني زود راه بيفتي.وحالا ديگه راه افتاده بودي وتا من يه جا کوچولو سرم گرم بود  تو از پله ها رفته بودي بالا و در مامان رفعتت اينا بسته بود وتو با دست کوچولوت که دسبند داشت تيک تيک زده بودي به در که درو برات باز کنن عزيزم حموم رو دوست نداشتي تا۲ سالگيت  ولي اب بازي رو چرا!مسافرتهاي زيادي هم کرديم با هم شمال ترکيه وخيلي جاهاي ديگه ولي تو همسفر خوبي نبودي همش گريه ميکردي ترکيه که رفته بوديم تو تازه راه افتاده بودي و خطر رو هم متوجه نبودي و ميخواستي ما ولت کنيم تا هر جا که خواستي بدوي....

داستان گنجشک وخدا

 
گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد...

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.


تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه کلامش رابست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود.


خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.


آنگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

مادر بزرگ وپدر بزرگ(FUN)



پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها


ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!



حاضر جوابی کودکان(FUN)

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده

 
بچه‌ها درناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

 دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم
معلم گفت: اگر حضرت یونس به بهشت نرفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

پاداش زندگي

بر ساحل قدم گذاشتي
دريا تا ابد با امواجش به جاي پايت بوسه ميزند
پا به جنگل گذاشتي
به يمن قدم هايت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند
به کنار رود رفتي
رودها به پاس قدومت تا ابد جاري است
به کوه سر زدي
کوه ها به احترامت تا ابد به پا ايستاده اند
پا در بيابان گذاشتي
بيابان در آتش ديدار تو خشک شد
پا در دلم گذاشتي
ديوانه شد ، مست شد ، مجنون شد
و هنوز قلبم در تحير است
که کداميک باشد ؟
دريا ، جنگل ، رود ، کوه و يا بيابان
قلبم را دريا خواهم کرد تا جاي پايت را بوسه زند
و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند
و رود و کوه و بيابان ...
و آيا آنان حق قدم هايت را ادا کرده اند ؟
پس ، اين دل چگونه قدردان تو و قدمت باشد ؟
و آيا اين قلب زميني تاب داشتن يک آسماني را دارد ؟
قلبم به يادت و به نامت مي تپد
با هر تپشش نام تو را مي آرد
و هنوز حيرانم که خداوند تو را پاداش کدامين کارم قرار داد
و به درگاه او که تو را به من داده
دعا ميکنم و عاجزانه ميخواهم
به من و به قلبم توان و لياقت داشتن تو را بدهد
آمين...



النا و بازی ها

 

عاشق هاپو بودی و خیلی دوست داشتی توی استخر توپ کوچولوت بشینی

فقط میخواستی بازی گوشی کنی و وقتی من و بابات برات ادا شکلک در میاوردیم خیلی دوست داشتی و ما با صدای خنده های تو عاشق تر میشدییییییم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اولين واخرين

       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و

آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم

نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای

همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن

را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم النا

خاطره هاي بامزه

عزيزم النا  دختر کوچولو ماماني  خيلي گريه ميکردي و تنها با کلمه ناز  داره ناز داره ساکت مي شدي و حتما هم بايد تو رو به طرف بالا پرت ميکرديم و ميگرفتيم ....ولي با احتياط...                                                                        شير هم به زور بهت ميدادم تا ۱ سال ونيم زياد دوست نداشتي شير بخوري تا اينکه ۲ ساله شدي و موقع شير گرفتنت شد و تو حالا دوست داشتي شير بخوري  ومن واقعا روزاي سختي داشتم ...بد ترين روز زندگي ماميت روز از شير گرفتن تو بود  .....البته اينم برات بگم که مادر بزرگهاي مهربونت خيلي به من و تو کمک کردن .عزيزم النا تو عاشق اب بازي و تلوزيون نگاه کردن بودي و خيلي خوب تو تخت پارکت ميخوابيدي {البته به مدت ۲ دقيقه }و بازي ميکردي/و دوست داشتي همه چيزي رو بزاري تو دهنت ............عاشقتم

تجربه ها.....

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی خردمند
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است . رابنيندرانات تاگور

داستان بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

 





 

خدا

مهربان ترین
مهربانتر از مادر
مهربانتر از بابا
مهربانتر از آبی
با تمام ماهیها
عکس های فانتزی (2)
مهربانتر از گلها
با دو بال پروانه
مهربانتر از ابری
با گیاه،با دانه

مهربانتر از خورشید
با گل و زمینی تو
تو خدا،خدا هستی
مهربانترینی تو

انگاه که خداوند فرزندی به من عنایت فرمود دانستم که مادرم چقدر مرا دوست دارد

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود. زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

ارامش

حالا تو دیگه کنار من و بابای مهربونت هستی و من و تو تازه بعد از ۳ روز اومدیم خونه تا ارامش در کنار هم بودن رو تجربه کنیم .

قدم نو رسیده مبارک

 اونگه....اوووووووووونگه.

شوق گریه

وقتی پا به این دنیای شلوغ گذاشتی گریه های من و تو تمومی نداشت